تبليغاتX
سایه آماتور - من یک تند رو هستم

سایه آماتور

چند مدتی بود که در دام فیلتر افتاده بودم بی آن که خود بدانم چرا. اما در همین زمان سایه ای ساختم که شاید در ننوشتن نمیرم.در این روزها حسین علیجانی یادداشتی نوشت در باره دلیل فیلترم و آن را بی ارتباط با تند روی ها ندانست و توصیه برادرانه کرد که با سیاست یک گام به پس و دو گام به پیش بمانم. حسین خواسته بود که به دل نگیرم و می گویم نه،  به دل نمی گیرم که من سال هاست نصیحت می شنوم؛ نکن ، نرو، نگو،ننویس و البته سانسور می شوم.

دلیل شماره یک - از سال 1380 در روزنامه ولایت که آن وقت تازه به سه شماره در هفته رسیده بود و من در نقش دبیر سرویس سیاسی . آن زمان در دانشگاه بین الملل قزوین دوستانی داشتم فعال و پر نشاط . من وقتم را با آنان می گذراندم و شب را با آن به خوابگاه می رفتم واین بسیاری را به این داشت تا بگویند من فارغ التحصیل آنجایم. اما ماجرا این نیست ماجرا قصه تند روی من است که عبدالعظیم موسوی در نقش مدیر مسوول به سفارش ضیاء نورالدینی از برادران  ارزشی و مخلص که هتاکی اش به نقی افشاری هنوز آزارم می دهد و تخصص ویژه در برهم زدن مراسم و فحاشی به اهل اصلاحات داشت، عمل کرد.او به مدیر مسوول اصلاح طلب مدافع یک گام به پیش و دو گام به پس گفت: این خبرنگارتان دل در گرو نهضت آزادی دارد و با آنان می پرد. از زبان مدیر مسوول شنید؛ اگر چنین است من اجازه آمدن به او نخواهم داد و همین شد. من 15 روز قبل از پایان قراردادم با ولایت خداحافظی کردم تا سیاست یک گام  به این ور و دو گام به اون ور آسیب نبیند. بی آن که دریابم کی دل به نهضت بسته ام و فرصت کنم تا بگویم که من نقاد این جریان فرتوت بی برنامه ام و سودای دیگر در سر دارم و ......

 دلیل شماره دوم - قرار بود نامه را ما منتشر کنیم. من و حسن و بهنام و حسین. گروه فشار مدرنی که در سرمقاله ولایت نواخته شدیم.هنوز شب دراز است و قلندر گا گول را یادم نرفته است و سرمقاله ای که ما را به تند روی و البته گروه فشار مدرن بودن متهم کرده بود. آن روزها فریاد می زدیم اگر قرار است در روز خبرنگار از کسی تجلیل شود مبنا شایستگی است نه روابط و سهم بندی. یادش به خیر مدیران سازمان آگهی ها همیشه اولین نامزدهای دریافت جایزه بودند.دور نشوم در مذاکره ما و شهروزی در نامه دوم شبی حسن لطفی آنجا بود و شهروزی پرسید؛ آیا به نظر شما نشریه را به این ها بدهم یا نه؟  حسن آقا گفت: به دو شماره هم نمی رسد و این چنین هم شد.  هجمه آن روزها ی شهروزی به من به خاطر تندروی ها هنوز در خاطرم مانده است.در مذاکرات بعدی پس از توقیف قرار بود دو باره ما نامه را منتشر کنیم اما من تندرو بودم و شهروزی می خواست بماند.

دلیل شماره سوم - اعتماد ملی و اصرار دوستان که بی تو هرگز را هنوز فراموش نکرده ام. عهد کرده بودم ننویسم روی کاغذ برای نشریات. اما حسن ناچارم کرد و شوق تولدی دیگر. آن کس که زبان به تحسین اعتماد ملی ویژه قزوین نگشود به خاطرم نمی آید. شماره پنجم از تهران قول گرفتیم تا 12 شماره دیگر هزینه چاپ و لو گو را دفتر تهران تقبل کند و مهدی کروبی وعده اش را داد. اما آخر خط بود. زندگی زیر خط فقر پایان قصه ما بود و توصیه به این که مواظب خودت باش ورنه برای ما مهم نیست ما نگران تو هستیم حمید جان.و این که دی شب با ما تماس گرفته اند و گفته اند که ال است و بل است و فلان و بهمان و القصه ما و خداحافظ اعتماد ملی برای همیشه. من تندرو بودم و سایرین با آتش من سوختند.

 دلیل شماره چهارم - دوران دانشجویی و برد آزاد و خاطرات آن روزها هم خود حکایتی است که سر دراز دارد و بازگوییش قصه ملال آور و دردناکی است.

دلیل شماره پنجم - حدیث هم وضعم بر همین منوال بود. تند روی می کنی حمیدجان. هنوز  یاداشت افشاری زیر نوشته ام به یادگار مانده است که ضعف تحلیل دارد و بعد همان ضعف تحلیل یادداشت اول حدیث شد. البته کمی اتو کشیده تر و سانسور شده تر به قلم مدیر مسوول.رحیم صدایم زد و گفت: حمید تو زحمت می کشی اما... حاج آقا می گوید..... نگذاشتم ادامه بدهد خداحافظ . من می روم تا نشریه بماند. حیف است صدا که خفه شود.

حسین راست می گوید وآن دوستی که می گفت: تند روی های تو من را از فلان کار بازداشت. من که نباید تاوان تندروی های تو را بدهم.

دلیل شماره ششم – شور سیاست و جستجو برای این واژه به اصرار دکتر فضلی و شاهین بهرامی به دفتر سازمان مجاهدین انقلاب در قزوین کشاندم. آستانه انتخابات دوره هشتم انتخابات ریاست جمهوری.فضلی از جبهه مشارکت می گفت و من در جستجوی سازمانی که می گفتند سه نفره اداره می شود. دقایقی بعد مردی میانه اندام و با چهره ای برادرانه روبرویم نشست. سوال پرسید. مثل گزینش های دهه شصت و بعد رفت سراغ دوستانی که ضیاء نورالدینی هم به آن ها حساسیت نشان می داد. انگار خط قرمزها مشخص بود. چه پیوندی دارند این درون نظامی ها. با خنده گفتم. و بعد هم نگاهم به انقلاب که عاریه از دکتر انصاری بود و بعد هم اخم مردی که بعد ها فهمیدم بهنام شریفی است. مرا به سازمان مجاهدین راه ندادم و توصیه کردند ملی مذهبی ها به من نزدیک ترند. کشف من بی نتیجه ماند چون بلد نبودم زبان در کام بگیرم.

دلیل هفتم – سرباز نیروی انتظامی بودم که برای طالقانی بزرگداشت گرفتیم. بعدها پایم باز شد به  حفاظت اطلاعات و سرگردی که کاکاوند نام داشت. سین و جین و آدرس آدم هایی که پیش از این ضیاء وشریفی  مرا در نزدیکی آن ها می دیدند. به علی رضا گفتم: فکر کنم من یکی از سران نهضت آزادی بوده ام و خودم خبر نداشتم. در عمرم جز برای سخنرانی منزل حسن آقای خدابیامرز و یکی دو جای دیگر و روزنامه ها ابراهیم یزدی را ندیده بودم اما نمی دانم چه اصراری بود که من با او پیوند بخورم. بگذریم. در دورانی که نامش را ارشاد نهادند و من فکر کردم بازجویی بوده کاغذی سفید به من دادند که امضاء کنم. نکردم و دلیلش را پرسیدم. موضوعی را که با امضاء کاغذ سفید و اجازه دادن به آن ها برای نوشتن هر چیز که به صلاح من باشد می شد یک روزه فیصله داد به جلسات متعدد و خلع درجه و البته دو ماه بی کارتی و سرانجام گرفتن کارت پایان خدمت با عکس سرتراشیده و درجه سربازی به اتمام رساندم.

 دلیل هشتم - ماه های بیکاری را که یادت هست به سال رسید و هر کجا که رفتم پرسیدند چرا لیسانس و سرباز صفری؟ و من مانده بودم که چرا پس؟ یک بار که برای کار (ایستادن پشت دستگاه با مدرک لیسانس و 180 هزارتومان حقوق) رفته بودم. گزینش شدم. برادری پرسید: به فرایض دینی پایبند هستی؟ باید دروغ می گفتم البته. نگذاشت حرف بزنم ادامه داد اگر اذان بدهند  کار می کنی یا نماز می خوانی؟ من چون فکر کردم نمی شود دستگاه را ول کرد و رفت نماز خواند گفتم کارم را ادامه می دهم و بعدا سر وقت. گفت: تو مگر نمی دانی نماز بر هر کاری مقدم است؟ و من یاد حق ناس و حق اله افتادم و لعنت فرستادم بر فکر احمقانه ام که فکر می کرد نباید  اجازه داد به شرکت خسارت وارد شود.

تمام این ها دلایلی است که به یادم مانده است.دلایلی که در هر دستگاه عدلیه یک گام و دو گامی می توان با آن ها مرا متهم کرد و گناهکار نشان داد، اما راستش سال هاست که معنا و مفهوم تندروی می آزاردم . مگر من چه می گویم و چه می نویسم که دیگران را خوشایند نیست. راستش من بلد نیستم واقعیت را غیر از آنچه که هست بگویم. به قول بزرگواری من جوجه نق زن جامعه مدنی هستم و عادت به دیدن هیچ نیمه پری ندارم. چرا که در جامعه ای که من زیست می کنم نیمه پری به چشم نمی بینم. در جامعه من هر چه که هست سیاهی است. زنان در بند. دانشجویان در بند. معلمان در بند. کارگران در بند. روشنفکران هجرت کرده و روزنامه های سانسور شده.

دیشب بعد از مدت ها دکتر انصاری را دیدم از هند برگشته بودو از آسیای جنوب شرقی تعریف می کرد. از ویتنام تازه از بند جنگ رسته که بیشترین رشد اقتصادی را در نیمه دوم سال دو هزار و شش داشته است. از برمه که خنده بر لبان مردمانش نقش بسته است. از نپال که بیکار ندارد و مردمانی بس مهربان و پر حوصله تو را به بهترین شکل راهنمایی می کنند.اما او نیز از این می گفت که در فرودگاه همین کشورها چون ایرانی بوده است مدت ها معطل مانده و کلی سوال جواب گفته که از ایران به چه منظور سفر کرده و تا کی می مانی و بعد هم. همین چند روز پیش ملی پوشان کشورمان در اردن کشوری که جمعیتش به اندازه یکی از شهرهای متوسط کشور من نیست ناچار شدند تن به انگشت نگاری بدهند.

آری من ایرانیم و هویت ملی برایم غرور آفرین است اما وقتی نگاه دنیا به هموطنانم را می بینم برایم جز سرافکندگی چه می ماند.این که مرا تروریست بخوانند دردناک نیست مگر؟کدام هویت؟ یادداشت های مسیح علی نژاد از سفر به اروپا را بخوانید.

مگر الان در کازیو های شیخ نشین های امارات و آنتالیا دختران  سرزمین من و تو را به حراج نگذارده اند؟

دوست مهربان و مدافع سیاست یک گام و دو گام، نمی دانم چرا ناخود آگاه مرا به یاد سیاست آرامش فعال و تئوری بازدارندگی فعال می اندازد. یاد فرصت هایی که خاتمی به باد داد؟

دوست هنرمند من!باور کن بعد از این همه سال پرسه زنی در سیاست هنوز نفهمیده ام سیاست یک گام و دو گام چیست؟ مگر نه این که در قبال امتیازی که به دست میا وری باید امتیاز بدهی؟ بد نیست اگر جمع  بزنیم و ببینیم در قبال سیاست یک گام و دو گام این سال ها چه به دست آورده ایم و چه از دست داده ایم. ثمری بزرگتر از این که نگاه دنیا به ما با نگاه به  افغانستان پیش از کرزای تفاوتی ندارد. غیر از این که فقر سایه اش را هر روز گسترده تر می کند و تن فروشی به سان یک شغل آبرومند در جامعه رواج می یابد.جز این که  دوستان هم سن و سال من بیش از پیش به دام اعتیاد می افتند و علی رغم تمام وعده ها و مانورها هنوز کسی نیست تا بگوید باند مافیای توزیع مواد مخدر ارزان قیمت در ایران کیست؟ راستی نیروهای مقتدر بهتر نیست به جای بازداشت روشنفکران و دانشجویان و معلمان که قرار است آینده این کشور را بسازند وقتشان را صرف مبارزه با باندهای مواد مخدر کنند. یا نه آنجا قصه حکایتی دیگر دارد و اقتصاد است و آقا زاده ها.

حسین عزیز و تمام دوستان که از تندروی های من رنجیده اید! من یاد نگرفته ام درد را نبینم. یاد نگرفته ام اعتراض نکنم. هنوز از نگاه صفار هرندی در جلسه ای که همه از گل و بلبل و بیمه و سهمیه کاغذ و آگهی ها دم می زدند و من از کتاب های منتظر مانده ترس برم می دارد اما من این گونه بزرگ که نه قد کشیده ام. حال تو می توانی نامش را تند روی بگذاری و مدیران مسوول می توانند یکی پس از دیگری عذر مرا بخواهند و در دوران خدمت درجه هایم را بگیرند و خاله ام برایم دعا بگیرد که سر به راه شوم اما این کیش من است یک دگر اندیش. یک روزنامه نگار و یک منتقد که به او یاد داده اند تو باید راوی دردهای جامعه ات باشی و هشدار دهی. همین .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 3:26  توسط حمید مافی  |